سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
داستان کوتاه - زنده به زور
در انتظار فرج باشید و از رحمت خدا نومید مشوید که محبوب ترینِ کارها نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ ، انتظارفرج است، تا وقتی که بنده مؤمن، بر آن مداومت ورزد . [امام علی علیه السلام]
   1   2   3   4   5   >>   >

ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 10/5/88 2:29 صبح

            
            نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ
            ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به
            میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت
            سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از
            نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران
            بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی
            خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار
            می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس
            از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان
            جا….!
            حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ
            خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و
            نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات
            ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن
            را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی
            گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا
            نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می
            شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر
            می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون
            می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می
            دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع
            و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می
            گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر
            بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!



کلمات کلیدی :

یه جک با حال و خوندنی !!!

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 2/5/88 1:12 صبح

یه روز شیره که سلطان جنگل بود می خواست بره استراحت و غضنفر رو می ذاره جانشین خودش .

 

غضنفر روز اول به روباهه میگه کلات کو؟

 

روباه می گه بابا روباه کلاه نمی ذاره.

 

غضنفر هم قاطی میکنه میگیره روباه رو میزنه

 

روز دوم هم غضنفر به روباه میگه کلات کو؟

 

روباه می گه بابابه خدا روباه کلاه نمی ذاره.

 

غضنفر دوباره قاطی میکنه و روباه رو میزنه

 

روباه ناراحت می شه و  می ره به شیره قضیه رو میگه.

 

شیر هم میره به ترکه می گه خوای تو این ها رو بزنی یه بهونه خودت ردیف کن مثلا بگو: برام برو یه بسته سیگار مگنا بخر. اگه مگنا سفید خرید.بگو چرا سفید خریدی؟.اگه مگنا قرمزخرید. بگو چرا قرمز خریدی؟

 

غضنفر فردا به روباه میگه برو برام یه بسته سیگار مگنا بخر.

 

روباه میگه سفید یا قرمز؟

 

  غضنفر می گه کلات کو!!!

 

 

 

اگه با حال بود نظر یادت نره

 

 



کلمات کلیدی :

داستانی از کریم خان زند

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 1/4/88 7:59 عصر


کریم خان زند

 





 روزی
مردی رو به دربار خان زند می آورد و با ناله و فریاد می خواهد که کریمخان
را فورا ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند.. خان زند در حال کشیدن
قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش
سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور می دهد که مرد را به حضورش
ببرند.مرد به حضور خان می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده مرد که چنین
ناله و فریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید همه امولم را دزد برده و الان
هیچ در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را
ببرند؟




مرد
در این لحظه پاسخی می دهد که فقط مردی آزاده عادل و دمکرات چون کریمخان
تحمل و توان شنیدنش را دارد. مرد می گوید من خوابیده بودم چون فکر می کردم
تو بیداری!!!




خان
بزرگوار زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه
جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم




کلمات کلیدی :

پیرمرد عاشق

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 8/2/88 11:55 عصر

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !



کلمات کلیدی :

داستان عاشقانه

ارسال‌کننده : امیر حسین در : 8/2/88 11:43 عصر

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >
، بازدیدهای امروز: 116681
ترجمه به فارسی: گرافیکس || ترجمه به پارسی بلاگ: تیم پارسی بلاگ