<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>زنده به زور</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " زنده به زور "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 12:31:42 GMT</lastBuildDate>
<author>امير حسين</author>
<item>
<title>داغ مادر</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/352/%d8%af%d8%a7%d8%ba+%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</link>
<description>&lt;p&gt;تا الان هرگز نتونستم بفهمم احساسم نسبت به شب چيه! هم عاشقشم! هم بيزار! عاشقشم! ، چون سياهه! ساکته! بي صداست! محزونه! صادقه! يک رنگه! و هم? اين ها رو مادرم هم بود!( زلف و چشماي سياهش! چهر? محزون، صادق، بي رنگ و ريا، بي صدا و تکيده ش! )&lt;br /&gt;و بيزارم چون رنگ بخت مادرم هم بود! مادرم هم شب بود که تنهام گذاشت و رفت که براي هميشه بره و تنهام بزاره&amp;hellip; هرگز اون صحن? پاياني و کلام آخرش در اين تراژدي تلخ از صفح? ذهنم پاک نمي شه! آخرين نگاهش که اولين اندوه ناکي عميق زندگي مو شکل داد و حرف آخرش که &amp;rdquo; سالا &amp;rdquo; بود و &amp;rdquo; ر &amp;rdquo; رو با خودش براي هميشه برد مثل خيلي چيزاي ديگه ش چون مظلوميت ، يک رنگي ، سادگي ، غربت و &amp;hellip;&lt;br /&gt;آخرين نگاهش هميشه به روياهام زل زده ، توي اون شب سياه و نکبت ، تصور يک کودک ? ساله که براي هميشه تنها کس و کارش رو از دست مي ده رو چه طوري مي شه شرح داد؟من حتي ديدم که فرشته ها داشتن با يک لباس سفيد مي بردنش و در حالي که داشت مي رفت نگاه پشت سرش به من بود! با چشماش برام مي خنديد و مي رفت که براي هميشه بره! کجاشو نمي دونم..!&lt;br /&gt;اون شب تا رفتن کامل صدام گريه کردم فقط چند قطر? اشک ، تحف? آخرش بود به مني که از اون شب به بعد گم شده بودم و تا الان نتونستم بيرون از اون شب نفس بکشم. مادر! مادر! بيدار شو! قول مي دم ديگه چيزي ازت نخوام ! من مي ترسم ! قول مي دم ديگه گرسنه م نشه &amp;hellip; اما گويا صحن? آخر اين بازي رو بايد در و همسايه ها بازي مي کردن &amp;hellip;&lt;br /&gt;گفتم شب رو دوست دارم ، چون مادرم ، روزهاشو کار مي کرد اين خونه ، اون خونه ، ظرف ها و لباس هاي زيادي که منتظر شسته شدن بودن ، در و ديوارهاي گرد و غبار گرفته و فحش ها و ناسزاهاي داده نشده &amp;hellip;&lt;br /&gt;يادمه وقتي شب ها به خونه برمي گشت برام قصه مي گفت قصه هايي که حالا مي فهمم سرنوشت خودش بوده ، تا من با شنيدن گذشت? خودش بخوابم ، ازدخترکي بي پدر و بي عروسک که هرگز نتونسته بوده در مقابل سيلي هايي که از ناپدري ش مي خورده گريه نکنه و &amp;hellip;&lt;br /&gt;بعدها که بزرگ تر شده بودم ، دخترک ديگه اي تو محله مون بود که با شيرين زبوني منو سالا صدا مي کرد و من عاشق اين دختر بچه شده بودم و هميشه ازش مي خواستم صدام کنه &amp;hellip; برگ برگ خاطرات کودکي مو چيدم روي ميز ، پسرکي تنها ، بي کس و غريب که روزي از روز ها و شايد شبي از شب ها ، پدرش مثل تازه عروس ها از خونه قهر کرده و رفته بود پسرک از دار دنيا يه مادر بيش تر نداشت، مادري که هم? شب ها با پسرش مهربوني مي کرد به جز بعضي وقت ها که عصبي مي شد ، صورتش از عصبانيت سرخ سرخ مي شد فرياد بر سر تنها پسرکش مي کشيد و حتي چند بار هم بي جهت با يه قاشق کوچيک ، يه داغ روي بازوي پسرک گذاشته بود و بعدش ، هم ديگه رو تو بغل هم مي گرفتن و هاي هاي گريه مي کردن!&lt;br /&gt;من مطمئنم الانش هم ، زير اين آسمون پر رمز و راز ، بچه هاي زيادي هستن که دارن بچگي من و بازي مي کنن و در فرداهاي خودشون شايد پشت يه ميزي شبيه همين ميزي که الان من نشستم ، خواهند نشست و به دردهايي که کشيدن فکر خواهند کرد و اشک خواهند ريخت!&lt;br /&gt;يک شب يادمه بيمار بود! دلش گرفته بود، بي جهت با من دعوا مي کرد ، تب داشت ، کم کم داشت شونه هاش مي لرزيد دندون هاش به هم مي خورد صورتش زرد زرد بود ، هر کاري کردم آروم نشد التماس کردم و با منطق بچگون? خودم سعي کردم به زندگي اميدوارش کنم ! گوشش به حرفام بده کار نبود! يک ريز حرف مي زد ناله مي کرد! راه مي رفت! تا حالا اين قدر پريشون نديده بودمش مني که پريشوني جزو لاينفک روزهاي زندگي م بود و اضطراب و تشويش ، دل مشغولي هميشگي م!&lt;br /&gt;يک دفعه ، يه فکري به سرم زد ! رفتم و يه قاشق رو داغ کردم و آوردم نشستم روبه روش ، آستينم رو بالا زدم و با گريه ازش خواستم و&amp;hellip; قاشق رو از دستم گرفت يه نگاهي تو چشمام کرد و قاشق رو روي بازوي خودش گذاشت! اون شب تا صبح تو بغل تب دارش گريه کرده بودم و خوابم برده بود. صبح وقتي چشمامو باز کردم ، ديدم نيست و رفته سر کار ، آخه خونه هاي زيادي بودن که بايد تميز مي شدن و صاحب خونه هاش مبادا مبادا قند توي دل مبارکشون آب بشه ، آخه حق با اونا بود ، پول مي دادن و کار مي خواستن آخه هرکي يه سرنوشت و بخت و اقبالي داره لابد &amp;hellip;&lt;br /&gt;الان که بعد از سال ها دوباره به خاطراتم فکر مي کنم حس مي کنم خيلي وقته نديدمش! شايد هزار سال! يعني الان کجاست؟ من کجاي داستان الانشم! يعني تا الان من براش بزرگ شدم؟ يا هنوز داره منو با بدبختي و ذلت بزرگ مي کنه و مدرسه مي فرسته!؟ نکنه اون جا هم صحبت بخت و اقبال و از اين جور حرفا به کار کردن وادارش کنه &amp;hellip;&lt;br /&gt;چند شب پيشا داشتم دوباره تو تاريکي اتاق ساکتم براش گريه مي کردم و به نشانه هايي که روي بازوهام ازش جا مونده بود نگاه مي کردم ، تنها نشانه هاي با ارزشم بودن اينا که يواش يواش ، کم رنگ شده بودن و داشتن از دستم پاک مي شدن ، فرداش مي خواستم برم سر خاکش و روزش رو بهش تبريک بگم ! با خودم گفتم : مادر ! چي مي شد الان هم حتي شده يک لحظه ، پيشم بودي و يک نشان? تازه و يادگاري ديگه روي دستم حک مي کردي تا من در روزها و سال هاي آيند? نداشتنت ، بهانه اي براي تجديد خاطراتم و گريه هاي يواشکي م داشته باشم! آخه ديگه اين داغ ها براي به ياد آوردنت زيادي کهنه و رنگ و رو رفته شده بودن&amp;hellip;&lt;br /&gt;اون شب يادم نيست کي خوابيدم! اما وقتي بيدار شدم يه داغ تازه روي بازوم گذاشته شده بود روحت شاد مادرم روزت مبارک الهي هرجا هستي روزگار به کامت باشه و شادي هاي نديده تو بخندي! غص? منم نخور اشکم هميشه دم مشکمه و با يادت شباي آرومي دارم مادر هميشه با معرفت من&amp;hellip;!&lt;br /&gt;مادر بيمار!&lt;br /&gt;آسوده بخواب مادر بيمارم&lt;br /&gt;راحت شدي از اذيت و آزارم&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;با دسته گلي به ديدنت آمده ام&lt;br /&gt;بر خاک تو از اشک ، چه ها مي کارم&lt;br /&gt;بعد از تو فقط بغض و خدا را دارم!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;زندگي م منهاي تو..!&lt;br /&gt;رمز من و عشق ، نام زيبايت بود&lt;br /&gt;جنت ، فرشي به زير پاهايت بود&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;روزي که تو را شناخت ناباوري ام &amp;ndash;&lt;br /&gt;افسوس که زندگي م ، منهايت بود!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;مادر ريحان ها&amp;hellip;!&lt;br /&gt;اي مادر آفرينش ريحان ها&lt;br /&gt;رمز هيجان پروري توفان ها&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;ها! مادر بغض هاي سرگرداني&lt;br /&gt;نشنيده ترين سمفوني باران ها.!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;قافيه اش پر پر بود!&lt;br /&gt;گل بود ولي قافيه اش پر پر بود&lt;br /&gt;درکش ز توان عشق بالاتر بود&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;حتي خود عشق سينه چاکش شده بود&lt;br /&gt;لبريز حماسه بود ، چون مادر بود!&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;سرمست ترين بهشت ها!&lt;br /&gt;دستش همه کين? زمين مي شويد&lt;br /&gt;چشمش ز يگانگي نشان مي جويد&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;هر جا که قدم به تربتش بگذارد&lt;br /&gt;سرمست ترين بهشت ها مي رويد!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2011 13:29:00 GMT</pubDate>
<comments>http://amir02.parsiblog.com/Comments/352</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2307106</wfw:commentRss>
 <dc:creator>امير حسين</dc:creator>
<guid>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/352/%d8%af%d8%a7%d8%ba+%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</guid>
</item>

<item>
<title>كشاورز</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/351/%d9%83%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2/</link>
<description>&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://hbjam.persiangig.com/prince2.JPG&quot; align=center onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Sep 2010 19:51:00 GMT</pubDate>
<comments>http://amir02.parsiblog.com/Comments/351</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1726390</wfw:commentRss>
 <dc:creator>امير حسين</dc:creator>
<guid>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/351/%d9%83%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%b2/</guid>
</item>

<item>
<title>Life Is Nonesensical</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/350/Life+Is+Nonesensical/</link>
<description>&lt;img alt=&quot;&quot; src=&quot;http://hbjam.persiangig.com/prince%201.jpg&quot; align=center onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Sep 2010 16:34:00 GMT</pubDate>
<comments>http://amir02.parsiblog.com/Comments/350</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1720160</wfw:commentRss>
 <dc:creator>امير حسين</dc:creator>
<guid>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/350/Life+Is+Nonesensical/</guid>
</item>

<item>
<title>حقيقت دانشگاه از ديد دخترا و پسرا (طنز)</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/349/%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87+%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d9%8a%d8%af+%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7+%d9%88+%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7+(%d8%b7%d9%86%d8%b2)/</link>
<description>اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود:&lt;B&gt; دختربازي .&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر از دخترها بپرسيد:&lt;B&gt; ميگويند براي انتخاب شوهر .&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر ميکنه و شروع ميکنن به حرفهاي عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم). &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* ماه رمضونه دانشجويان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://amir02.parsiblog.com/Comments/349</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1697213</wfw:commentRss>
 <dc:creator>امير حسين</dc:creator>
<guid>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/349/%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d8%aa+%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87+%d8%a7%d8%b2+%d8%af%d9%8a%d8%af+%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1%d8%a7+%d9%88+%d9%be%d8%b3%d8%b1%d8%a7+(%d8%b7%d9%86%d8%b2)/</guid>
</item>

<item>
<title>توانايي نگهداري 3 تا زن</title>
<link>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/348/%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d9%86%da%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a+3+%d8%aa%d8%a7+%d8%b2%d9%86/</link>
<description>روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونهوقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟&lt;BR&gt;هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. &quot; آيا اين تبر توست؟&quot; هيزم شكن جواب داد: &quot; نه &lt;BR&gt;فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه&lt;BR&gt;فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد&lt;BR&gt;يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. (هههههههه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟&lt;BR&gt;اوه فرشته، زنم افتاده توي آب&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot; آره &quot; هيزم شكن فرياد زد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرشته عصباني شد. &quot; تو تقلب كردي، اين نامرديه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز &quot; نه&quot; ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز &quot;نه&quot; ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 13:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://amir02.parsiblog.com/Comments/348</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1697207</wfw:commentRss>
 <dc:creator>امير حسين</dc:creator>
<guid>http://amir02.ParsiBlog.com/Posts/348/%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d9%86%da%af%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%8a+3+%d8%aa%d8%a7+%d8%b2%d9%86/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


